نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
justice
بای بای

درود بر همه دوستان عزیزم

من هم به خاطر مشکلات فیلترینگ مجبور به اسباب کشی شدم

این آدرس جدیدمه http://freehug.persianblog.ir/

لطف کنید تو لینک هاتون آدرس رو اصلاح کنید.

2 نوشته شده در  سه‌شنبه، 8 خرداد، 1386ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

Breakpoint

دیدین آدم گاهی چقدر دلش می خواد دقیقا کاری رو بکنه که بقیه ازش انتظار ندارن ، یه کاری که یه جورایی بوی خلاف بده، بعضی ها خلاف های گنده و بعضی ها هم خلاف های کوچیکتر. نمی دونم اصلا اسمشو می شه خلاف گذاشت یا نه. آدم دوست داره بزنه به رگ بی خیالی ، مثلا وقتی تو راه دانشگاه هست و هوا خوبه و همراهان باب میل، چه کاری بهتر از اینکه به جای دانشگاه از شمال سر در بیاره. وقتی هم که وسط های جاده چالوس یاد درس و کلاس و امتحان می افته با خودش بگه به جهنم فوقش می افتم دیگه. می ری لب دریا می شینی و یه قلیونی می کشی و کلی با هوا و کله خرابی خودت حال می کنی و سالم و بی دردسر هم برمی گردی خونه. هیچ کس بویی نمی بره و امتحان پایان ترمتم با 12 یا 13(به جای 14 15) پاس می کنی. چرا که نه؟ آدم چرا نباید از این کله خرابی ها بکنه؟ درسته که هرگونه خلافی خطر داره ولی آدم می تونه خلاف هایی رو انتخاب کنه که به ریسکش می ارزه. شاید اگه یه مامان یا یه بابا این حرف ها رو بشنوه بگه تو جوونی و کلت هنوز باد داره. خوب آره، جوون باید کلش باد داشته باشه دیگه، اگه الان این کارها رو نکنه وقتی پیر شد افسوس می خوره که چرا از جوونیم استفاده نکردم. خیلی از آدم ها هستن که هم به رشد مغزشون می رسن هم به عشق و حالشون. عشق و حال ممکنه به نظر معنی بدی داشته باشه ولی در واقع اصلا بد نیست، عشق و حال ، واقعا کدومش بده؟؟

اصولا من خودم دوست دارم همه چیزو تجربه کنم البته این که می گم همه چیز به معنی 100% نیست ولی دلم می خواد تا جایی که عقلم بهم ok می ده جلو برم. این تجربه ها ممکنه گاهی نتیجه منفی داشته باشه مثلا ممکنه تو یکی از این دفعات شمال رفتن وسط راه پلیس بهت گیر بده و اذیت کنه ولی بهتر از اینه که آدم به خاطر این ترس هیچ وقت به جای دانشگاه نره شمال. حالا شمال یه مثال ساده بود ولی خیلی امکانات دیگه هم هست که آدم می تونه ازشون برای عشق و حال استفاده کنه. مرز خطر رو آدم خودش می تونه تشخیص بده و پاشو از اون جلوتر نذاره ولی فاصله ای که تا مرز هست باید طی بشه، و در ضمن فراموش نشه که هر عشق و حالی هزینه داره که حداقلش یه نمره از دست رفته تو امتحان پایان ترمه.

 

2 نوشته شده در  سه‌شنبه، 18 اردیبهشت، 1386ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

پی نوشت

جمله ای که تو پست قبلی راجع به وسیله قرار دادن زن نوشتم عکس العمل شدیدی از جانب آزاد در پی داشت که باعث شد یه پست در مورد همین جمله بنویسم. فکر کردم بد نیست اگه منظورم از این جمله رو یه کم بازتر کنم.

استفاده ابزاری و وسیله قرار دادن هر چیز به معنی استفاده از ویژگی های خاص اون نوع به عنوان ابزار در جهت نیل به هدف هست. ولی این استفاده گاهی می تونه به اون نوع ضربه بزنه و به سواستفاده تبدیل بشه. مثل زمانی که شما یه پرنده رو تو قفس زندانی می کنین تا براتون آواز بخونه و شما از صداش لذت ببرین.

استفاده از زیبایی تو تبلیغات مطمئنا در جلب نظر بیننده خیلی تاثیر داره. یکی از جنبه های زیبایی، انسان و به طور خاص تر زن هست. به همین خاطر تو تبلیغات خارجی معمولا رو زیبایی چهره و بدن زن خیلی تکیه می شه(چیزی که تو تبلیغات ما در مورد مردها اجرا می شه! نمونش رو می تونیم تو بیل بوردها یا حتی تبلیغات تلویزیون ببینیم). اما از طرفی زیبایی رو نمی شه با لخت بودن یکی کرد. درسته که بدن انسان(چه مرد و چه زن) زیباست اما نمی شه گفت من بدن زیبایی دارم پس لخت راه می رم چون می خوام زیباتر جلوه کنم. اون چیزی که اسمشو استفاده ابزاری یا وسیله قرار دادن زن می ذارن پایین آوردن زن تا حد بدن صرف هست. من مخالفتی با استفاده از زیبایی زن ندارم اما مخالف لخت کردن انسان ها برای جلب نظر هستم.

هیج کدوم از برنامه های درست و حسابی تلویزیون نیست که از زن چنین تصویری بسازه و چنین استفاده ای بکنه،بلکه این برنامه ها تماشاچی رو با ارائه برنامه های پرمحتوا و با کیفیت جذب می کنن و نتیجه دلخواهشون رو می گیرن. همین جا تاکید می کنم که بحث فیلم و فیلم سازی از این جریان جداست.

2 نوشته شده در  یکشنبه، 9 اردیبهشت، 1386ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

کنيزک

 امروزه تبلیغات خوب و علمی نقش خیلی مهمی پیدا کرده ، به طوری که هر شرکت، موسسه، کارخونه و.. که بخواد از رقبا عقب نمونه باید فعالیت های تبلیغاتی وسیعی بکنه. در تبلیغات خارجی زن خیلی جاها یه عنوان وسیله استفاده می شه و خیلی جاهای دیگه هم به عنوان یک عضو تاثیر گذار که داره پا به پای مرد فعالیت می کنه نشون داده می شه.

اما در این میان تلویزیون ما خیلی جالب عمل می کنه . زن ها کنار گذاشته نمی شن ولی پاشون رو نمی تونن از حد خونه، آشپز خونه، دستشویی و حمام و... فراتر بذارن. تمام آنچه از یه زن تو تبلیغات کشور ما بر می یاد زمین شستن، دستشویی شستن، تلفن حرف زدن ،خرید کردن، آشپزی کردن، و یا حرف های خاله زنکی زدنه. خیلی جاها هم زن تصویر نداره ولی از روی صداها می فهمیم که یه زنی به عنوان کنیز هم توی این خونه هست.مثلا جمله های معروفی از قبیل: خانمم با روغن فلان آشپزی می کنه، مامان پس این غذا کی حاضر می شه، خانم خمیر دندون نخریدی؟، خانم پیرهن منو با چی شستی؟، شام بمونید عروسم فسنجون درست کرده!!!،... در این بین تبرک معروف می شه و هزار جور جک براش در می یاد چون ساختار شکنی می کنه و کلمه معروف حمیییید کارساز واقع می شه. در واقع تبرک هم نقش زن رو تغییر نداده بلکه در نقش مرد تفاوت کوچیکی قائل شده .

البته این رو می دونم که ساختار فرهنگی ما واقعا به همون شکلی هست که در تبلیغات نشون می دن و ۸۰٪ مردم در واقع به همین شکل زندگی می کنن ولی تلویزیون می تونه به عنوان یکی از مهمترین عوامل در پیشبرد فرهنگ، نقششو به درستی اجرا کنه یا حداقل می تونه به فرهنگ سنتی و مردسالارانه دامن نزنه. (چه توقع بی جایی دارم از صدا و سیمای حکومتی که کلمه زن رو سانسور کرده و افراطیونی که زن رو عامل گناه می دونن و دارن به ما حکومت می کنن!)

2 نوشته شده در  چهارشنبه، 29 فروردین، 1386ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

کتاژینا

                                                                              

Your Image Thumbnail

فقط سه روز یزد بودم ولی تو همون سه روز عاشقش شدم. حس می کردم دارم تو کوچه های ۲۰۰ سال پیش راه می رم. بافت شهر خیلی دست نخورده باقی مونده و دیوارهای گلی بلند و بادگیرها جلوه ای به یزد داده که به نظرم بی نظیره.

سفر من به یزد سه تا نکته مهم برای خودم داشت: ۱-با یه دختر لهستانی آشنا شدم که در دانشگاه ورشو ایران شناسی خونده بود و عین بلبل فارسی حرف می زد (از تمام حرف های من فقط معنی کلمه پاتوق رو نفهمید)2- برای اولین بار رفتم زورخونه 3- بیش از پیش به زرتشتیان علاقه مند شدم.

همیشه شنیده بودم که یه لبخند قشنگ می تونه خیلی کارا بکنه ولی تا حالا ندیده بودم. شب اول اقامتمون رفته بودیم زور خونه(با تمام حس و حال خوبی که داشت بوی وحشتناکی توش می یومد)، موقع خارج شدن چشمم به یه دختر و پسر اروپایی افتاد که خیلی ایرانی وار یه گوشه روی زمین نشسته بودن، در یه لحظه که با دختره چشم تو چشم شدم لبخند بی نظیری بهم زد که ناخودآگاه منم نیشم باز شد. تا حالا نشده بود جواب لبخند کسی رو با لبخند واقعی بدم، معمولا در جواب لبخند دیگران زورکی لبخند می زنم و در واقع فیلم بازی می کنم(چون اونها هم دارن فیلم بازی می کنن). همون شب فهمیدم هتل اقامت ما و این زوج دلنشن یک جاست و با تعجب دیدم که با کارکنان هتل فارسی حرف می زنن. دختره با همه سلام علیک و احوالپرسی می کرد ولی پسره به زور سلام می داد(برعکس دختره که انگار خون ایرونی تو رگ هاش بود پسره خیلی سرد بود).

یه روز که تنها نشسته بود رفتم پیشش و شروع کردیم حرف زدن، خیلی قشنگ فارسی حرف می زد، زبان فارسی رو تو یه مرکز بین المللی تو تهران یاد گرفته بود.(فقط خ رو نمی تونست تلفظ کنه).بار سومی بود که می یومد ایران و 5ماه بود که تو سفارت کار می کرد.عاشق ایرن و مخصوصا مردم بود، می گفت شماها خیلی بهم نزدیکین ولی ما متاسفانه خیلی از هم دور شدیم. جالب ترین قسمت صحبت راجع به ازدواج و طلاق و مسائل اجتماعی بود، می گفت تو فرهنگ ما طلاق چیز خوبیه مگر اینکه پای بچه وسط باشه. محل زندگیشون جردن بود و از شلوغیش شکایت داشت. بهش گفتم آخه اونجا پاتوقه و براش توضیح دادم که پاتوق یعنی چی، بعد از توضیحات من گفت: آهان پس پاتوق همون جاییه که سوسولا می رن!!

داشتن یه هم صحبت که با زبان خودت حرف می زنه ولی از جنس خودت نیست تجربه نابی بود. کتاژینا خیلی گرم و صمیمی و هم دل بود، از اون روز با خودم فکر می کنم اگه پسر بودم حتما عاشقش می شدم. لبخندشو هیج وقت فراموش نمی کنم و مهمترین چیزی که ازش یاد گرفتم همین لبخند بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه، 20 فروردین، 1386ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

دو در يک

یکم: زن ستیزی

با اینکه جنبش زنان در ایران سابقه ۱۰۰ساله داره ولی در سال های اخیر شکل و فرم تازه ای پیدا کرده. دستگیری ۳۳ نفر از فعالین حقوق زنان خودش نشون دهنده ترس و واهمه ای هست که در وجود مغزهای متحجر حاکم افتاده، جمعیتی که نمی خوان زنان رو به عنوان 50% از جامعه قبول کنن و حضور آنها را در کنار خودشون بپذیرن.در هفته گذشته و در آستانه 8مارس هرگونه جنبش زنان به شدت سرکوب شده اما خاموش نشده و نخواهد شد.

دوم: مهاجرت

مهاجرت معنی واضح و روشنی داره اما اختلاف نظر در اون زیاده. مشکل از تفاوت نگرش انسان ها به این مسئله ناشی می شه. رفتن از ایران همیشه یکی از چالش های بزرگ ذهن من بوده ولی در نهایت به یک نتیجه رسیدم اونم اینکه آدم اگه بخواد بدونه که مهاجرت کار درستیه یا نه(هر چند که کم هستن کسایی که به درست بودن یا نبودنش فکر کردن و رفتن) باید به دو تا سوال پاسخ بده.

سوال اول اینکه آیا انسان تنها در قبال شخص خودش و خانواده اش مسئولیت داره یا مسئولیت اجتماعی (صرف انرژی برای رشد اجتماع) هم داره؟ سوال دوم اینکه آیا به وطن اعتقاد داره یا هر جایی از جهان می تونه براش حکم وطن پیدا کنه؟

اگر کسی اعتقاد داره که باید انرژی و عمرشو صرف زندگی بهتر برای خودش و خانواده اش بکنه(برای این فرد مهم نیست که مردم چه جوری زندگی می کنن) باید از ایران بره چون احتمالا خارج از ایران زندگی بهتری در انتظارشه. همچنین اگه کسی براش فرقی نمی کنه که کجا متولد شده و رشد کرده و وطنش رو لزوما ایران نمی دونه(یعنی اگه در کشور دیگه ای زندگی کنه احساس غریبگی نمی کنه و براش مهم نباشه که بهش به عنوان یه خارجی نگاه کنن) باز هم باید از ایران بره.ولی اگه فردی هم معتقد به مسئولیت اجتماعی باشه و هم معتقد به وطن(لزوما ایران) به نظر من وظیفه داره که ایران بمونه و مسئولیتش رو در قبال مردم وطنش انجام بده. اگر شخصی ادعا داره که آرزوی دیدن ایران آباد و آزاد رو داره پس باید در راه نیل به این هدف توانایی و دانش خودش رو هزینه کنه. شاید خیلی از ما ایران رو دوست داشته باشیم ولی حاضر به هیچ فعالیت و حرکتی نیستیم .اینجاست که باید از خودمون بپرسیم اگر ما احساس مسئولیتی در قبال زندگی بهتر ایرانیان نکنیم پس کی بکنه؟ هر چند که محدودیت ها خیلی زیاده.

در ضمن این نکته رو هم اضافه کنم که برای افرادی که حاضرن به هر قیمتی که شده(حتی زمین شوری) و فقط برای زندگی در نقطه دیگری از دنیا به اسم خارج،  از ایران برن متاسفم.

می دونم که این پست مخالفان زیادی داره ولی باز هم تاکید می کنم تصمیم گیری در این مورد به نگرش شخصی افراد بستگی داره . اگر شما کسی هستید که می تونید در جای دیگه ای از دنیا زندگی کنید (زندگی بهتر از ایران) و از دور شاهد زوال ایران باشید و ته دل افسوس بخورید (یا نخورید) و به صرف انرژی در راه پیشرفت کشوری دیگه ادامه بدید پس حتما از ایران برید.من شخصا چنین توانایی در خودم نمی بینم.

2 نوشته شده در  یکشنبه، 20 اسفند، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

مادرانه

                                              

دیروز کنکور ارشد داشتم. چیزی نخونده بودم و کنکور برام جنبه آزمایشی داشت. طبق معمول همه کنکورهای آزمایشی خیلی دیر به محل امتحان رسیدم. وقتی رسیدم جلو در با تعجب تعداد زیادی از مادران رو دیدم که وایساده بودن پشت میله ها و می خواستن با چشم های نگران و مضطربشون به فرزندشون آرامش بدن. باورم نمی شد که مادرها موقع امتحان کارشناسی ارشد هم بچه هاشونو رها نمی کنن. می دونستم که قراره تمام مدت امتحان رو پشت در وایسن و دعا بخونن و صلوات بفرستن.

نمی دونم چرا مادرها فکر می کنن رسالتشون در مورد فرزند هیچ وقت تموم نمی شه. یاد آهنگ Mother از Pink Floyd افتادم. گاهی فرار کردن از زیر پرو بال مادر به یکی از بزرگترین معضلات فرزندان تبدیل می شه و جالب اینجاست که تقریبا تمام مادرها عین هم هستن. افکارشون، رفتارشون و حتی جملاتشون. دختر و پسر هم نداره، مادر دلش می خواد فرزندشو تا جایی که ممکنه تو آغوش خودش نگه داره و بهش اجازه پرواز نمی ده.

در مقایسه مادران ایرانی با مادران کشورهای توسعه یافته به این نتیجه می رسیم که احساسات مادرنه هم باید با آگاهی و منطق کنترل بشه و مادر بفهمه که رشد فرزند در گرو رهاییشه. می خوام یه لیست تهیه کنم از کارهایی که اگه یه روزی مادر شدم نباید در برابر فرزندم انجام بدم. شاید بتونم مادر متفاوتی باشم.

Mother's gonna keep u right here under her wing

She won't let u fly but she might let u sing

Mama will keep baby cozy and warm

ooooh baby of cours mama'll help u build the wall

...

2 نوشته شده در  شنبه، 12 اسفند، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

شوخی ای به نام عدل

                                               

تو خبرها خوندم یک روزنامه سوئیسی آماری منتشر کرده که همه جهان رو به وحشت انداخته.طبق این آمار روزانه ۱۸۰۰۰ کودک در جهان از گرسنگی می میرن و اگه هرکس تنها روزی ۱سنت (۹تومان) کمک کنه می شه از مرگ این ۱۸۰۰۰ کودک جلوگیری کرد.(این مبلغ طوری محاسبه شده که شامل تمام مردم جهان نمی شه بلکه فقط افرادی که توان پرداخت دارن محاسبه شدن).

من نمی فهمم با وجود این همه سازمان و مراکز حمایتی چطور نمی شه وقوع همچین فاجعه ای رو کنترل کرد. فکر می کنم احتمالا چنین کاری به دلایلی قابل اجرا نیست وگرنه انجام می شد. چون خیلی ها هستن که حاضرن روزی ۱سنت برای این امر پرداخت کنن.

با خوندن این خبر هر آدمی چند لحظه ای (نهایتا چند دقیقه ای) می ره تو فکر و تاسف می خوره. ولی واقعا تاسف خوردن ما چه فایده ای داره؟ خود من وقتی خبرو خوندم بیش از اینکه برای اون ۱۸۰۰۰ نفر غصه بخورم برای بقیه آدم های روی زمین تاسف خوردم چون همه فکر می کنیم خیلی آدمیم و خیلی کامل. ولی واقعا بشر هنوز به اون جایگاهی نرسیده که بشه اسمشو گذاشت آدم کامل.

وقتی به خودم و دیگران نگاه می کنم می بینم هر کدوم فقط به فکر خودمونیم و همینقدر که یه درسی بخونیم و کار کنیم و تشکیل خانواده بدیم احساس موفقیت می کنیم . پولهای هنگفت برای بی ارزش ترین چیزها خرج می کنیم و نمی دونیم دور و برمون چی می گذره. تو آمریکا بعضی محصولات غذایی مازاد برای کنترل قیمت و دلایل دیگه به دریا ریخته می شه و تو آفریقا مردم از گرسنگی می میرن.

...

باز هم ردپایی از عدل خدا روی زمین نمی بینم.

--------------------------------------------------------------

توهمی به نام عدل. پستی از جانب آزاد در جواب من .

2 نوشته شده در  پنجشنبه، 3 اسفند، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

امروز خوش شانس بودم!

توضیح راجع به پست قبلی: من دختری ندارم.

.......................................................................

امروز صبح وقتی داشتم تو خیابون راه می رفتم درست جلوی پام یه سوسک بزرگ با مغز افتاد روی زمین. صدای برخوردشو با زمین شنیدم(احتمالا از رو درخت افتاد). فکر می کنم واقعا ضربه مغزی شد چون همون لحظه حالت بدنش تغییر کرد . با خودم فکر کردم اگه یه قدم جلوتر بودم...!!!بی اختیار دستمو گذاشتم رو قلبم و یه نفس عمیق کشیدم و از خوش شانسی خودم خوشم اومد.کنجکاو بودم بدونم سوسکه می تونه دوباره از جاش بلند بشه یا نه ولی خیلی دیرم شده بود در ضمن دلم نمی خواست بهش نگاه کنم.

بعد از این جریان با خودم فکر کردم یعنی روزی چندتا از این حادثه های ریز و درشت از کنار ما می گذره و ما نمی فهمیم. همیشه وقتی یکی از این حادثه ها گریبان یکی رو می گیره همه می گن طفلکی چقدر بد شانس بود ولی به علت اینکه معیاری برای اندازه گیری خوش شانسی وجود نداره هیچ وقت نمی فهمیم که چقدر خوش شانسیم.

وقتی احتمال وقوع یک حادثه برای یک فرد مثلا ۱ در ۱۰۰۰ باشه دو حالت پیش می یاد:

یا آدم بین اون ۹۹۹ نفره یا آدم خود اون ۱ نفره.در حالت اول شما خوش شانسید و در حالت دوم خیلی بد شانسید.(بعضی ها بهش می گن لطف خدا)

حالا اصلا شانس چیه؟لطف خدا چیه؟ آیا لطف خدا همون شانسه؟اصلا آیا شانس و لطف خدا وجود دارن؟ یعنی آیا عاملی(به هر اسمی) هست که بتونه شما رو بین اون ۹۹۹ نفر قرار بده یا همش قانون احتمالاته؟؟

........................................................................

پی نوشت: عصری که داشتم از همون مسیر برمی گشتم سوسکه با آسفالت پیاده رو یکی شده بود. اون موقع بود که فهمیدم که نتونسته از جاش بلند بشه!

2 نوشته شده در  چهارشنبه، 25 بهمن، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

من بهشت شما را نمی خواهم

حتما تا حالا در مورد لایحه اعمال سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجویان چیزهایی شنیده اید. البته در کشوری که کلمه زن در آن فیلتر است طرح چنین لایحه ای چندان دور از ذهن نیست. همچنین هنگامی که دانشگاه در تصور دختران راه گریز و در تصور پسران وقت تلف کردن باشد این اختلاف تعداد دانشجویان دختر و پسر کاملا طبیعی است.

این لایحه از جهت دیگر بیانگر ترس پنهانی است که از جنبش زنان در وجود آقایان افتاده است. ترس از چیست؟ از اینکه مبادا دختران ما به علت داشتن استقلال اقتصادی(که البته بدون اجازه پدر یا همسر ممکن نیست) رو در روی شوهران خود بایستند و سرخم نکنند؟ می ترسند از اینکه زنان پا از آشپزخانه ها بیرون بگذارند؟

اگر روزی برسد که مادر بفهمد بهشت زیر پایش به خاطر فرزندی است که حقی از آن ندارد آن روز چه می شود؟ اگر روزی برسد که مادر بفهمد تمام زندگی خود را صرف رشد و آسایش مردی کرده است که می تواند با کوچکترین احساس یکنواختی او را با زن جوانتری جایگزین کند آیا باز هم خواهان بهشت موعود خواهد بود؟

مادران ما آنقدر خانه داران خوبی بودند که وقتی برای فکر کردن به حقوق خود نداشتند و حتی حقی برای خود متصور نبودند. مادران ما همواره داشتن سایه یک مرد (پدر برادر همسر) را لازمه ادامه حیات خود می دانستند. اما دختران ما بهشت موعود مادران را نمی خواهند. آنها دانشگاه را تنها راه نجات و رهایی از زیر بار سنگین سایه مردان یافته اند و این تنها راه نجات را رها نخواهند کرد.

به دخترم می آموزم که آغوش مادرانه تو محل پرورش عشق توست نه طناب اسارت تو. به دخترم می آموزم که شوهر تو دوست و همراه توست نه راهبر تو.

2 نوشته شده در  پنجشنبه، 19 بهمن، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

شام غريبان حسين امشب است

دیشب به رسم هر سال میدون محسنی بودم.سیاست نیروی انتظامی برای کنترل مراسمی که هر سال منجر به درگیری می شد جالب بود. تو سال های اخیر شام غریبان تبدیل به دردسر بزرگی شده بود.جمعیت زیادی جمع می شدن و مشغول شیطونی می شدن.شیطونی از دو لحاظ :۱ـ دخترا با پسرا ، پسرا با دخترا ۲ـ سر به سر گذاشتن با پلیس ، هو کشیدن و در مواردی شعار دادن که منجر به دخالت پلیس ضد شورش و کتک خوردن و .... می شد. تو دو سال اخیر وسط بلوار میرداماد میله نصب می کنن و نیروی پلیس(به تعداد زیاد و ظاهر ترسناک) نقش فیلتریو بازی می کنه که دخترا و پسرارو از هم جدا می کنه. یه پادگان سرباز هم آورده بودن برا سینه زنی و گرم کردن سر ملت.

ولی با این وجود نقاطی بود که هنوز هم مختلط بود و خدارو شکر ملت غیور به نیت خیر (بخونید شوم) خودشون می رسیدن.

دیشب با دیدن دخترها و پسرها هم لذت بردم هم افسوس خوردم.لذت می بردم از اینکه حس می کردم تو سالن مد هستم و به هر حال دیدن زیبایی به آدم لذت می ده (هرچند این زیبایی ممکنه مصنوعی باشه). و از طرفی افسوس می خوردم که چرا خیابون باید تبدیل بشه به سالن مد و چرا تمام دخترها و پسرها تو زندگی روزمره شون باید نقش مدل رو بازی کنن.

پی نوشت: اشتباه نشه ، شکی نیست که خوش لباسی و ظاهر زیبا حسنه ولی ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه، 11 بهمن، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

فراموشی

هرچی فکر کردم آخرش نفهمیدم به خاطر خاطرات خوبم باید افسوس بخورم یا خوشحال باشم.از یه ور آدم خوشحاله که همچین روزای خوبی داشته از یه ور ناراحته که چرا تموم شده. در نهایت به این نتیجه رسیدم که بهتره اصلا بهشون فکر نکنم. ولی نمییییییشه

نرمه بادی دود را می رقصاند ، دهانم تلخی می زد ، دلم گسی .

چشم ها براق از اشک ،

دل اما مقاومت می کرد و لب را می خنداند.

تلخی و شیرینی را آمیختیم تا از آن عصاره فراموشی بگیریم.

جام ها بالا

                  ـ به سلامتی فراموشی

                                                      ـ نوش !

                                                                                                                    

                ،

2 نوشته شده در  چهارشنبه، 4 بهمن، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

دست بند نارنجی داری؟؟

ـ یه آدامس می خری؟

ـ نه

ـ تورو خدا یه آدامس بخر

ـ نه ، نمی خوام

سعی می کنم اصلا نگاش نکنم که زودتر ازم دور بشه. می ره سراغ یه رهگذر دیگه.

فرق من با اون فقط اینه که من یه دست بند نارنجی به نشونه حمایت از حقوق کودکان انداختم دستمو فکر می کنم خیلی هنر کردم . فرق من با اون اینه که من وقتی اونو می بینم به این فکر می کنم که کاش می شد همه برابر باشیم . ولی وقتی اون منو می بینه فقط به این فکر می کنه که یه بسته آدامس بهم بفروشه.

خدارو شکر که اون معنی این دست بند نارنجیو نمی دونه، چون اگه می دونست حتما کلی تو دلش بهم می خندید، شایدم بلند بلند.

ولی با این حال این دست بند لا اقل به خودم خیلی چیزارو یادآوری می کنه، فکر می کنم خوبه که هر کس یه چیزی پیش خودش برای یادآوری داشته باشه، پس ... از دستم درش نمی یارم.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه، 25 دی، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

تغيير برای برابری

حدود یک سال پیش بیانیه ای را در اینترنت امضا کردم که در مورد رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان در ایران بود.چند وقت پیش متوجه شدم که فعالیت این مرکز گسترده تر شده و برنامه جمع آوری یک میلیون امضا به وسیله انتشار فرم های مخصوصی برای این کار تا شهرستان ها هم رفته و کم کم داره جنبه بین المللی پیدا می کنه که از خارج از کشور هم بوسیله فعالان حقوق بشر حمایت می شه.چند روز پیش سایت اصلی این مرکز فیلتر شد و این آدرس جدیده سایته :

http://www.we-change.biz/

در ضمن برای امضای بیانیه یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.we-change.biz/spip.php?article11

به امید پیروزی

2 نوشته شده در  شنبه، 23 دی، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

تا حالا فکر کردین دلتون می خواست جای کی بودین؟ نه اینکه کلا جای اون زندگی کنید،مثلا فقط برای یک روز یا یک هفته تو جایگاه اون قرار بگیرید.مثلا من دلم می خواست برای یک روز چوپان می شدم،یا یک هفته تو زندان زندگی می کردم با کلی آدم خلاف کار، یا جای کسی بودم که بهش گفتن سرطان داری و تا یک هفته دیگه می میری(البته منظورم بیشتر تجربه اون حسه). دلم می خواست یک هفته به عنوان خبرنگار می رفتم آفریقا (این آرزومه)....از جنبه پولی هم خوب نمی شه صرفنظر کرد، مثلا یک هفته جای بیل گیتس بودن می تونه تجربه نابی باشه (البته تو تعطیلات بیل گیتس).

مطمئنم اگه چوپانه یا زندانیه یا سرطانیه این حرفارو بشنون شاخ در میارن ، چون فکرشم نمی کنن که یکی وجود داشته باشه که بخواد جای اونا باشه، حتی برای یک لحظه.منظور من بیشتر تجربه کوتاه مدت این شرایط بود ولی شاید واقعا کسی باشه که دلش بخواد زودتر سرطان بگیره و بمیره، یا شاید کسی باشه که ترجیح بده به جای خوابیدن رو کارتن روی تخت زندان بخوابه.

 همیشه یکی هست که دلش بخواد جای شما باشه.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه، 20 دی، 1385ساعت <#time#>  توسط   پيام‌هاى ديگران

 

  RSS 2.0